خرید بک لینک

فكر كردم كه امشب شبي است كه آدم حتمن بايد وبلاگ داشته باشد، بعد يادم آمد كه اينجا را بسته ام خودم در شبي شبيه همين شب، با همين حال و حس، با همين درد، با همين نگاه، با همين زاويه ي ديد، بعد گفتم كه هيچ چيز ابدي نيست حتي پايان چيزها... و چه بسيار گريسته بودم براي پايان چيزي كه نمي دانستم چيست؛ چه لحظه اي عجيبي بود، ايستاده بودم سر يك چهار راه، و سردم بود و براي چيزي مي گريستم كه در من تمام مي شد و از دست مي رفت، براي جواني يا اميد... مرگ به سراغم آمده بود ، غافلگيرانه و بي رحم و من براي زندگي مي گريستم... 

برچسب: نویسنده: حمید شاکری تاريخ: شنبه 24 دی 1401 ساعت: 3:32

صفحه بندی